تبليغاتX
سنگ مهربون من


سنگ مهربون من

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر............به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر

دروووود

 

روزهایتان شاد...لبخندهایتان طولانی...عیدهایتان مبارک...


میگویند بنویس...

اما

کسی از دلم با خبر نیست...

 

برای چه کسی بنویسم؟ برای او که مدت هاست  پا در کوچه های تاریک این وبلاگ نگذاشته؟

برای کسی که به عبوری سرد از کنارم اکتفا کرده؟

برای کسی که این روزها نمیدانم کجای این جاده است؟

یادش بخیر...با هم شروع کردیم ... قدم قدم...او رفت و من ماندم...حالا نمیدانم کجاست؟

باورش کردم تا بارورش کردم...

حالا آنقدر بزرگ شده که دیگر سراغی از تنهایی هایم نمیگیرد...

او که برایم حرف میزد...آرامم میکرد...درمانم میکرد...چقدر دلنگرانم بود...چقدر دلنگرانش بودم

حالا کجاست آنهمه دلنگرانی؟ حالا کجاست کسی که میگفت «ساده می گویم دوستت دارم؟»

یادش بخیر...

فکر میکرد فراموشش میکنم...

فکر میکرد برایم مهم نیست..

.اما حالا...

فراموشم کرده است!؟

چقدر امید در حرفهایم گذاشتم و برایش پست کردم...چقدر نیرو...چقدر انرژی ...

آنقدر زیاد که حالا رمق ندارم

آنقدر زیاد که تشنه ی امید دادن هایش در این بیابان نشسته ام...

با کوله باری خالی...قمقمه ای بی آب...چشم هایی خسته...پاهایی پینه بسته...و دلی شکسته......

پس کجاست؟ کجاست آنهمه مهربانی...آنهمه بی خوابی...آنهمه فکر...که میگفتی به خاطر من است!

آه ...آه دنیا... آه دنیا...بیزارم از این تغییرها

بیزارم از این تقدیرها...

بیزارم از این فراموشی ها...

بیزارم دنیا...من از تو بیزارم....

از تو...دنیا...از تو...تو ... خود تو ... تویی که دنیایم را در خودت غرق کردی

دنیا از تو بیزارم...

کاش بر می گشتی...

کاش بر می گشتی و دست مرا هم می گرفتی...

دارم اینجا تلف می شوم...

بخدا نیاز دارم به تو...

به حرف هایت...

به امیدهایت...

برگرد...

چقدر حرف هایم قاطی پاتی است...میدانم!!!

 

نمیدانم برمیگردی یا نه؟ اما میدانم به تو میرسم...

من به تو میرسم...

این جاده مرا به تو میرساند...

باید بلند شوم تا بلند شوم...

تا ببینی ام...تا بزرگ شوم...تا برسم به همان جایی که تو هستی

باید بلند شوم...

این جاده به تو میرساندم...من این جاده را دوست دارم...

باید حرکت کنم...

خستگی هایم را نگه میدارم تا به آغوشت بسپارم...

باید حرکت کنم... وگرنه دیر میشود.

آهسته نه...باید تند تند بیایم...داری دور میشوی...نباید دیر برسم.

من جاده را میگیرم و می آیم...میدانم که در انتهای جاده منتظرم هستی...دارم میایم. ..دارم میایم

دارم میایم...

دارم میایم...

***

از درد های دلم که بگذرم...دلتنگی هایم گفتنی ترند

که چقدر دل تنگتان بودم...

چقدر بی قرار برگشتن به این وبلاگ...

اما این حرف ها خسته یتان می کند...

نمیخواستم خسته تان کنم...


محتاج دعایتان هستم...

دعایم کنید...

این جاده سربالایی دارد...

اگر دعایم نکنید زمین میخورم...

زمین گیر میشوم...

دعایم کنید


 

تا درودری دیگر بدروووود    

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط پرستو مهاجر| |


Design By : Night Skin