سنگ مهربون من
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر............به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر
امشب قرار است سیل بیاید... ... رودخانه چشمم طغیان کرده است... ... بگذار در لاک خودم فرو روم... تا سرم به سنگ نخورد... تا... دلم ...نشکند...! (پرستو مهاجر) تا اطلاع ثانوی وبلاگ بسته است... تا حس و حالش برنگردد می گریزم... بدروووود ایام فاطمیه و شهادت بانو فاطمه الزهرا(س) را به تمام دوستان تسلیت عرض میکنم. مرا از دعای خود محروم نکنید. ابریست کوچه کوچه ، دل من ، خدا کند * آقای حسن بیاتانی التماس دعا... بدروووووود درووووود امشب که به دلیلی مجبورم تا یک ساعت دیگر نخوابم تصمیم گرفتم بیام اینجا و حرف بزنم. اول میخواستم با یک نقیضه لبخند رو به صورتتون مهمون کنم اما نمیدونم چرا تصمیمم عوض شد. شاید کبری راضی نبود... بعد با خودم فکر کردم بیام فقط حرف بزنم اما انقدر از ساعت ۱۰ صبح تا همین چند دقیقه پیش حرف زدم که دیگه (خسته نشدم ها) میترسم فکم چشم بخوره...پس حرف و اینارو هم بی خیال.(فقط خدا کنه انقدر حرف زدم نتیجه ای هم داشته باشه...شمام دعا کنید) اما از هر چی بگذریم سخن دوست خوش تر است.... اونی که همیشه دوستم میمونه و خیلی دوستش دارم ...خب هیچی دیگه.... خیلی دوستش دارم همین...(منحرف اونی که اون بالاست رو میگم...بازم نگرفتی؟) یکی از دوستای زمینیم هم براش مشکلی پیش اومده...البته بارها بهش گفتم مشکلات برای همه اس الانم بهش میگم...همه چی درست میشه به شرطی که فقط فقط فقط توکلت به خدا باشه... نمیدونم سخنرانی آقای دانشمند رو گوش کردید یا نه اما الحق که قصه عبرت انگیزی رو تعریف میکنه که آدم باید توکلش فقط فقط فقط به خدا باشه... یه قطعه سخنرانی هم هست از مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی که انقدر دوست دارم این سخنرانی رو هر وقت دلم میگیره موبایلمو میذارم کنار گوشم و با همه وجودم بهش گوش میکنم ... تازه گاهی وقتا که شبا خوابم نمیبره با این سخنای قشنگ انقدر آرووم میشم که خوابم میبره و اصلا متوجه هم نمیشم. «هر وقت ناامید از همه جا شدی بدون که کارت درست میشه ... حدیث داریم به عزت و جلالم قسم که قطع میکنم امید بنده ای رو که به غیر خدا امید داره...خدا خدا خدا....» و الی آخر... راستی اگر کسی آدرس اینترنتی این قطعه سخنرانی رو داره برام کامنت بذاره ممنون میشم.... خب مثلا میخواستم حرف نزنم اما... ببخشید خسته تون کردم... و نکته آخر اینکه میخواستم تک تک دوستان رو دعوت کنم برای این پست اما چون فقط درد دل بود گفتم به زحمت نیوفتید اما هر کسی اومد قدمش رو چشم با تمام وجود منتظر نظرات و پیشنهادات هستم. التماس دعا. بدرووووود دروووود اولا از دوستانی که اومدن و وبلاگ و تنها نذاشتن ممنون. دوما از اونایی که اومدن و نظری ندادن ممنون. سوما از اونایی که نیومدن ممنون. چهارما بعضیا میگن چرا شعر دیگران و میدزدی؟ باید عرض کنم قصد من دزدی نیست و تا جایی هم که بدونم اسم شاعرش رو میزنم مگر اینکه ندونم برای کیه؟ ضمنا این شعرا خوبه...لااقل آدم با سبک دیگران هم آشنا میشه خب. بد میگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پنجما انشاالله یه روز اگر خدا خواست و امکانش بود شعرای خودم رو هم میذارم... ششما....بی خیال خسته شدم دیگه... هفتما... نه این عدد هفت حیفه هیچی نمیگم.... هشتما امشب هم یه شعر دیگه میذارم که به دلم نشست .... نهما.... نه ... ۹ رو دوست ندارم... پس دهما... این سه دوبیتی متعلق به خانم فروزان محمدی هست. دلا از نسل پاييزي گمانم *** مرا مثل دوبيتيها سرودند *** دوباره ابر اشکم پا به ماه است بساط بغض هایم رو براه است به دور از جنگل سبز نگاهش خدایا زنده بودن اشتباه است در آخر...امشب زیاد هذیون گفتم...بی خیالش.
پس نوشت: ۱-با راهنمایی خانم نجمه هاشمی دریافتم که دوبیتی ها متعلق به خانم فروزان محمدی هست. ۲-ممنون از راهنماییتون.
بدروووووود دروووووود یه چند روزی نیستم ... ببینم من نیستم چطور حال و هوای وبلاگ و گرم نگه میدارید رفقا... ضمنا هر کی میاد نظر بذاره... مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست بگو که سجده از این قبله گاه بردارم مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است بیا که دست از این اشک و آه بردارم *شاعر این شعر نمیدونم کیه...هر کس میدونه لطفا به من هم بگه. اما دستش درد نکنه انصافا شعر قشنگیه. بدروووووووود دروووووووود هفته پیش مثل این ساعت یعنی حدودای ۱ نیمه شب روبروی گنبد فیروزه ای جمکران داشتم با خودش درد و دل میکردم. اما الان چی؟ تو این دنیای مجازی دنبال یه حرف حساب میگردم که...نیست! هر چقدر سرم رو به متکا فشار دادم و خواستم به زور خواب و فرو کنم تو چشمام فایده نداشت. باید میومدم تا این چند جمله رو بنویسم. دلم هوای جمکران داره اما حیف این هفته مثل هفته گذشته نیست...! چند خطی از بحر طویل آقای برقعی شاید حرفایی باشه که تو دلم داره بالا و پایین میره... عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...(سید حمیدرضا برقعی) التماس دعا. بدرووووود
نم نم ، غزل ببارد و توفان به پا کند
حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند
مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند
با واژه های از رمق افتاده آمدم
می خواست این غزل به شما اقتدا کند
حالا اجازه هست شما را از این به بعد
این شعر سینه سوخته ، مادر صدا کند ؟
مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...
تا اینکه لای لای تو با او چها کند
یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
می برد تکیه تکیه که نذر شما کند
یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
می برد با حسین شما آشنا کند
در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم
تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند
مادر ! دوباره زخم شما را سروده ام
باید غزل دوباره به عهدش وفا کند :
یک شهر ، خشم و کینه ، در آن کوچه – مانده بود
دست تو را چگونه ز مولا جدا کند
باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
مجبور شد که دست علی را رها کند...
تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند
نفرین نکن ، اجازه بده اشک دیده ات
این خاک معصیت زده را کربلا کند
زخمی که تو نشان علی هم نداده ای
چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند
باید شبانه داغ علی را به خاک برد
نگذار روز ، راز تو را برملا کند...
گفتند فاطمیه کدام است ؟ کوچه چیست ؟
افسانه باشد این همه ؛ گفتم خدا کند
*
با بغض ، مردی آمد از این کوچه ها گذشت
می رفت تا برای ظهورش دعا کند
از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد
پایان شعر بود که توفان شروع شد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شبي از شاخه ميريزي گمانم
چنين فهميدم از شعر نگاهت
ز رنجي تازه لبريزي گمانم
هميشه عاشق و تنها سرودند
به چاه ظلمت و نامردميها
پر از درد و غم مولا سرودند
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم
| Design By : Night Skin |


