!...ساده مثل سکوت
دروووود امشب دلم گرفته...زیاد...فقط اومدم این شعر مولانا رو بذارم چون حرفی نمیتونم بزنم و بس. التماس دعا. اگر نه روی و دل اندر برابرت دارم من این نماز حساب نماز نشمارم ز عشق روی تو من رو به قبله آوردم وگرنه من ز نماز و ز قبله بیزارم از این نماز ریائی چنان خجل شده ام که در برابر رویت نظر نمی یارم نماز کن به صفت چون فرشته باید و من هنوز در صفت دیو و دد گرفتارم کسیکه جامه به سگ بر زند نمازی نیست نماز من که پذیرد؟ که در بغل دارم از این نماز نباشد به جز که آزارت همان به آنکه تو را بیش از این نیازارم از این نماز غرض آن بود که من با تو حدیث درد فراق تو باز بگذارم وگرنه این چه نمازی بود که من بی تو نشسته روی به محراب و دل به بازارم اشارتیکه نمودی به شمس تبریزی نظر به جانب ما کن غفور غفارم... نظر به جانب ما کن غفور غفارم... نظر به جانب ما کن غفور غفارم... نظر به جانب ما کن غفور غفارم...! بدرووود درووووود قول داده بودم تصاویر سفرم رو براتون بذارم...یک گزارش لحظه به لحظه (که نمیشه گفت اما مکان به مکان) چون نمیشد دیگه بیشتر از این هم عکس بذارم. البته باید ببخشید دیر شد. از اونجایی که سیستم و اینترنت من دیزلی هست زودتر برام غیرممکن میشد. !!!صبر کنید ... بالاخره زمانی میرسد که تمام تصاویر ظاهر شوند...آفرین بر تو که صبوری (شروع قصه از پادگان شهید زین الدین (اندیمشک جایتان خالی ساعت 12 نیمه شب بود که به یادمان شهدا رفتیم. و چقدر با صفا بود. صبح ساعت 7 راهی شوش شدیم و بارگاه مبارک دانیال نبی(ع). و بعد هم یادمان شهدای شوش. از آنجا به طرف موقعیت فتح المبین حرکت کردیم. و از سایه قرآن عبور کردیم تا یادمان باشد تربت این مکان مقدس است. و بچه هایی که دیگر با تانک ها هم انس گرفته بودند: و نماز ظهر را روی خاک پاک فکه خواندیم. انگار به خدا نزدیکتر بودیم. آسمانی شدن ساده تر بود. جایتان خالی. با وضو و پای برهنه...! موقعیت 120 شهید مظلوم و بی دفاع. صبح روز بعد هویزه بودیم. هوا ابری بود و چشم هایمان بارانی. و عطر گلاب در فضا پیچیده بود. و او که چقدر خالصانه چفیه اش را با سنگ یادبود شهدا متبرک می کرد. و برایشان درد دل میکرد. و طلائیه مقصد بعدیمان بود. چقدر مقدس و نورانی....جایتان خالی فقط... نمی توانم توصیف کنم. و ختم کردیم قرآن کریم را... و بعد هم سر بر تربتشان گذاشتیم و درد دل کردیم و ... و باز هم او... دلم نیامد این عکسش را نگذارم ... وحشت نکنید ... نترسید ... او نیامده بود تا عملیات انتحاری انجام دهد...او آمده بود تا یاریمان دهد و بعد هم خرمشهر و کارون... و خانه هایی که بودند تا یادمان باشد داغ جنگ را از دلمان پاک نکنیم. صبح روز بعد اروندکنار ... موقعیت عملیات والفجر 8...نیزارهای اروند ... توصیف کردنی نیست باید دید و همانجا از دلاوری هایشان شنید... وحرکت به سوی شلمچه... و سه راه شهادت... و یادمان شهدای شلمچه... حرکت به سمت اهواز و معراج شهدای تفحض شده... و نور و نور و نور ... و پایان سفر...و آغاز روزهایی که دوباره خبر از ...نمیدانم... پایان . راستی این هم بلاگ اوست... پايگاه اينترنتي جوانان امام حسن عسگري (ع ) استان قم
ببخشید اگر پست طولانی شد. امیدوارم لذت برده باشید. و در آخر برام دعا کنید...خیلی زیاد...این روزا منتظر یک اتفاقم ... دعا کنید ... فقط دعای شما میتونه کمکم کنه. توکلم به خداست...مطمئنم تنهام نمیذاره. بدروووووود درووووووووووووود و این منم خسته تر از خمیازه ای طولانی سكوت می كنم بغض می كنم حرف...!؟ نه.! نمی زنم و پا به پای كودك همسایه ام به حال و روز دنیا می خندم دلم تنگ شده..برای همه آنهایی که می شد از سرزمین عشق بازیشان دل را به سوی آسمان دلم تنگ شده... برای بغض های نشکسته ام که همان جا کنارشان گرو گذاشتم ... باشد که باردیگر مرا طلب کنند. دلم گرفته از خودم که چرا اینجا هستم...چرا کنارشان جان ندادم. میدانم که لیاقتش را ندارم. همین که مرا به مهمانیشان دعوت کردند جای شکر دارد. همین که مرا خواستند تا بفهممشان. اما افسوس که میدانم هنوز لایق نیستم تا به عشق پاکشان معرفت پیدا کنم. جای شما خالی یک دل سیر گریه کردم... همه جا به یادتان بودم... در هوای غباریه فکه... غروب دهلاویه... میان بغض هایی که طلائیه به گلویم هدیه کرد... آه...گفتم طلائیه ... دلم دارد پر می کشد... جایتان خالی بود. وقتی تربت پاکش تمام لباسهایم را در بر گرفته بود چقدر دلم می خواست همان جا بمانم، چقدر دلم می خواست تنهای تنها میشدم تا فریاد میزدم ... فقط فریاد میزدم...اما افسوس ... آه... از هویزه نمی توانم بگویم ... همیشه برایم رویا بود که یک روز هوای هویزه را تنفس کنم...جایتان خالی ... عطر گلاب همه جا را پر کرده بود و فقط غربت بود که به چشم دیده میشد... شلمچه هم غریبانه تر ... چقدر بغض کردم و فرو خوردم... سه راه شهادت برایتان نماز خواندم...نمی دانم خدا از من پذیرفته یا نه ... اما به یادتان بودم هرجا که رفتم جایتان را خالی کردم. خرمشهر هم عجیب گرفته و غم انگیز بود...هنوز آثار تیر و ترکش ها بروی دیوارهایش دیده می شد...چقدر آنجا به دلیر مردان و شیر زنانش غبطه خوردم... روز آخر رفتیم اهواز...معراج شهدای تفحض شده! آنجا هم به یادتان نماز خواندم و دعا کردم...و به جای همه شما دستم را بروی بسته های کوچکی که نور بودند و نور کشیدم و بوسیدم. و ... نه دیگر نمی توانم ... فقط امیدوارم شهدا از اینکه اجساد متبرکشان با دستای گناهکار من لمس شده دلخور نباشند. باشد که مرا هدایت کنند. سعی می کنم در پست بعدی تعدادی از عکس های این سفر معنوی را بریتان بگذارم. انشاالله سفر بعد در کنار شما دوستای عزیزم به سرزمین نور دعوت شوم. انشاالله. راستی... سمنو هم آماده شد... و دعاهایتان مستجاب شد که من هم لیاقت پیدا کنم و سر دیگ برایتان دعا کنم... انشاالله در اولین جلسه انجمن با سمنو در خدمتتون هستم. سعی کنید همه حضور داشته باشید تا شرمنده تان نشوم. دلتنگ همتون هستم. التماس دعا
بدرووووووووود
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
(دلم تنگ شده برای اون لحظه ها)
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
و رفیق نیمه راه شد.
(این توضیح هم برای آنهایی که منتظرند تا فکر بد بکنند:
ایشان پسرعمه ی اینجانب بوده و دو سه سالی هم از بنده کوچکترند
) خیالتان راحت شد...من که بعید میدانم!!!![]()
![]()
![]()
![]()





| Design By : Night Skin |

