تبليغاتX
!...ساده مثل سکوت


!...ساده مثل سکوت

 

درووووووووووووووود

امشب فقط اومدم بگم حلالم کنید.

اگه خدا بخواد فردا می خوام برم پابوس امام رضا(ع). 

حلالم کنید اگر دیگه نتونستم ببینمتون و بدی هایی که در حقتون کردم و جبران کنم

حلالم کنید اگر گاهی ندونسته از کنار احساسات قشنگتون گذشتم

با شما هستم    زهراجونم   سمانه جونم   اکرم عزیزم   الهام خانوم    سمیه جون  زهرای عزیز 

  فرشته گلم و.... و تویی که می دونم شاید با بی تفاوتی هام ناراحتت کرده باشم.

خلاصه که حلالم کنید من بنده غریب خدا رو خاک زمینم که می دونم یه روز برمیگردم پیش خودش.

آرزوی من رسیدن به اون روزیه که به قول سمیه مهربونم سرم و بذارم تو دستای خدای نازنینم.

اگه در طی کردن این مسیر ندونسته باعث رنجش شما شدم من و ببخشید و دعا کنید برام.

شاید دوباره دیدنتون فقط آرزویی باشه که همیشه با من می مونه. پس فقط حلالم کنید.

التماس دعا.....پرستو مهاجر

 

دلم را روانه کردم by kosar21.

 

بدروووووووووووووووووووود        

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط پرستو مهاجر| |

دروووود

دلم گرفته.نمیدونم چرا؟

شاید به خاطر خوندن این نوشته ها بود...!

شاید به خاطر ..............!!!

و اما تو ... دوست خوبی که هنوز با ایمیل های خودت به یاد من هستی ..... ازت تشکر می کنم.

 

زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد

و

قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند

آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند

و

آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود

 

فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم

هيچ وقت نميتوانيد با مشت گره کرده دست کسي را

 به گرمي بفشاريد...!!!

 

 

****تلاش کن****

همون کاری که من دارم می کنم

 

 

بدرووووووووووووود

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط پرستو مهاجر| |

 

درود

امشب هنوز از اتفاق روز شنبه ناراحتم...آخه اون اتفاق خیلیارو ناراحت کرد و شاید انبوه ناراحتی من

به خاطر ناراحتی دیگران باشه...فکرشم نمیکردم برام مهم باشه....اما...

بگذریم....

فقط یه فاتحه برای اون عزیزی که ناگهانی بار سفر بست بخونید....سنی نداشت فقط ۲۳ سال!!!

............................................روحت شاد...........................................

 

نمیگویم رفتنت سخت نبود....آخر سختی اش را به روی خودم نمیاورم اما ...چگونه پنهان کنم درد نداشتنت را چگونه؟

اینم یه شعر که بدجوری به دلم نشست..........!!!

تقدیم به تویی که خیلی وقته در قلبم رو بروت بستم...!

یا بمون و کنارم باش....یا برو و به یادم باش...همین 

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!


وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!


امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،


 برگرد....!!!

......صبر کن ....  چرا این قدر تند میخونی؟
من دارم آروم می نویسم ... آروم فکر میکنم ...اینا حرفای یه دله...اینجوری نباید خوند که...مثل من بخون...

آره ...  تو هم آروم بخون ... آروم ..... آروم تر ... آروم تر ... کلمه به کلمه ...!!!

بدرود          


نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط پرستو مهاجر| |


Design By : Night Skin